برچسب:
نویسنده: امیر فلاح
می دانم
می دانم
تو از این جمله های به گمان خودت رمانتیک من حالت به هم می خورد, تنها ناگهان چشمم به گوشه ی چپ آسمان افتاد و دیدم که غروب نازک و صورتی رنگ است, دوست داری لمسش کنی. شبیه به بدن برهنه ی گرمی می ماند که آرام نفس می کشد و تو با خودت می گویی لمس این تن حسی چه می تواند داشته باشد...
دلم می خواست یا هم غروب را تماشا کنیم. نه هر غروبی را... این غروب نازک و صورتی رنگ را...
برچسب:
نویسنده: امیر فلاح
برچسب:
نویسنده: امیر فلاح
برچسب:
نویسنده: امیر فلاح
برچسب:
نویسنده: امیر فلاح
برچسب:
نویسنده: امیر فلاح
برچسب:
نویسنده: امیر فلاح
برچسب:
نویسنده: امیر فلاح
برچسب:
نویسنده: امیر فلاح
مختصر و یا مفصل
هر طور که شد. می خواهم روزانه هایم را ثبت کنم. امیدوارم (چه عجیب که هنوز به خود امید دارم) بتوانم این تصمیم را اجرا کنم. گاهی حتی توان نگاه کردن به چیز ها را ندارم چه برسد به نوشتن... به اندیشیدن...
از امشب باید شروع کنم. اگر یادم نرود... حافظه ی من عجیب است. هیچ چیز را فراموش نمی کند در عین حال هیچ چیز را به یاد هم نمی آورد.
برچسب:
نویسنده: امیر فلاح